اون زمان حمید مسئول کافی نت دانشگاه بود و منم مسئول سایت( کارگاه کامپیوتر) دانشگاه. این خاطره ای که می خوام بنویسم سال 84 اتفاق افتاد. اون موقع کمتر کسی با نرم افزار مجیک پی اس(Magic PS++) آشنا بود و اصلا همه می ترسیدن به وبلاگ ها و سایتهایی که در مورد هک مطلب می نویسن سری بزنن. بگذریم منم از اونایی بودم که همیشه خوره این سایتها بود، برعکس الان.
بخاطر همین کارها هم نمی دونم کی به چند تا توی دانشگاه گفته بود که همه ویروسهای روی سیستمها و خرابکاریها کار منه.( در صورتیکه نبود فقط یک دوتا Spy ،keylogger ....)
خدایی هیچ وقت کسی رو اذیت نمی کردم و توی ایمیل و آفهای کسی فضولی نمی کردم. فقط می خواستم بدونم اینکار چطوری اتفاق می افته.
و خوب گاهی هم از اینکه تونستم آی دی یا ایمیل کسی رو هک کنم( الان می فهمم که کار من هک نبود بلکه استفاده از یک نرم افزار جاسوس بود و...) حرف می زدم و از همه با مزه تر وقتی بود که پسورد حمید، جهان و چند تای دیگه از بچه ها رو بهشون می گفتم. خلاصه جستجو و کسب اطلاعات من در مورد اینجور مسائل ادامه داشت.
اما آقا حمید که این مسائل رو دیده بود با یه سرچ مختصر توی این سایتها دستور ساخت فایلی رو باپسوند bat یاد گرفته بود که با اجرای اون هارد فرمت می شد.
این آقا حمید هم سوژه مورد نظر رو کسی انتخاب کرده بود که عکس العمل فوق العاده سریع و دور از انتظار از اون می رفت!!؟؟؟
بله مدیر گروه که زیاد با کامپیوتر سر و کله نزده بود و خیلی هم روی این مسائل حساس بود. توی کافی نت کنار حمید نشسته بودم که حمید یه فنگی انداخت که امیر می خوام روی یکی از بچه ها رو کم کنم این فایل رو هم دارم اما نی دونم چیکار کنم که اونو بگیره و رو سیستمش اجرا کنه. منم غافل از اینکه چی توی فکر این بچه هست شروع کردم کباده علم و ادب در حوزه هک بکشم .گفتم اگر پسره با ایمیل یه دختر(ترجیحا طرف اونو دورادور بشناسه) براش میل بزن بگو فلان کارو دارم و فایل رو هم ضمیمه کن.
در کل یکم مهندسی اجتماعی باید بلد باشی. مثلا در مورد اساتید من خودم می تونم با ساخت یک ایمیل با نام یکی از خانمها که مورد توجه ایشون هست( فکر بد نکنید منظورم اینکه که شاگرد خوبها که اساتید براشون احترام قائل هستند) این فایل رو براش بفرستم و با گفتن................................................خلاصه وادارش می کنم فایل رو بگیره و اجرا کنه.
*************************************
اون روز گرم زمستون توی خوابگاه زیر کولر خوابیده بودم( سوتی ندادم توی چابهار هوا زمستونم گرمه) که یکی از بچه ها اومد بیدارم کرد و گفت حمید باهات کار داره. رفتم تلفن رو برداشتم. حمید گفت مدیر گروه تماس گرفته میگه به تو بگم بری پیشش کار فوری و مهم داره. از تعجب شاخ در آوردم. آخه چیکار با من داره. به حمید گفتم تو نمی دونی قضیه چیه؟
گفت فکر کنم فایلی رو که براش فرستادم اجرا کرده و زد زیر خنده..... تازه فهمیدم چی شده!!! بعد کلی قسمم داد نگم کار اون بوده.
لباسهامو پوشیدم و رفتم ساختمون آموزش دفتر مدیر گروه. با چند تا از استادها داشت صحبت می کرد تا منو دید سریع پا شد سلام علیکی کرد و گفت بیا کارت دارم.
منو برد توی اتاق علوم پایه . بعد ماجرا رو گفت. گفت یکی به من ایمیل زده و گفته برای ادامه تحصیل توی خارج از کشور نیاز به مدارک زیر که تو فایل ضمیمه شده هست نیاز دارم. تا من فایل رو باز کردم یه پنجره سیاه باز شد و سیستم ری استارت شد.
گفتم کی بوده. گفت یکی از دانشجویان قبلی. بعد برای سه گیری گفتم شما چیکار کردید. گفت سریع رایانه رو خاموش کردم. گفتم برید توی ایمیلتون و پسوردتون رو عوض کنید. با توجه به شایعه هایی که در مود من بود وقتی می خواست پسورد ایمیلش رو برای ورود وارد کنه جلوی چند تا از اساتید دیگه که نشسته بودن گفت روتو بگیر اونطرف و بعد دستشم گذاشته بود جلوی دکمه ها. ( از خنده داشتم می ترکیدم)
گفتم اون فایل سیستم شمارو آلوده کرده برای اطمینان از روی یه سیستم دیگه پسوردتون رو عوض کنید. گفت مطمئنی درست میشه و ایمیلم هک نشده گفتم بله. گفت نکنه کار خودته. گفتم مگه با ایمیل من بوده گفت نه؟
گفتم ایمیل کی بوده گفت نمیشه بگم توی ایمیلش گفته نمی خواد کسی بفهمه.( واقعا نزدیک بود بترکم)
وقتی خواستم بیام مسنجرش رو آورده بود بالا دیدم یه پنجره کوچیک یکدفعه باز و بسته شد. فهمیدم تروجان خودم که قاطی فایلهام تو وبم بود راهش رو به اونجا هم باز کرده.
گفتم آقای؟؟؟؟؟ مدیر گروه این سیستم تروجان داره. یکدفعه پرید بالا به همه اساتید گفت این سیستمها هکر دارن! هکر.
دیگه نمی تونستم اونجا بمونم سریع زدم بیرون و توی راه تا خوابگاه فقط می خندیدم. بگذریم از اینکه تا الانش هم وقتی بچه های اتاق دور هم جمع می شیم به این قضیه می خندیم.
پی نوشت:
1- این خاطره بیشتر از سوتیهای مدیر گروهمون برای یاد آوری ایام شیرین دانشجویی نوشته شده اگر زیاد باحال نبود ببخشید.
2- یادتون باشه وقتی کسی مدارکی از شما خواست توی همون ایمیل می تونه بنویسه و نیازی به ضمیمه کردن فایل نداره.
3- این ماله حمید جونمه: این یکی از اون آدم فروشی های معروفت هست، باشد تا باقی موارد آدم فروشیت رو هم بنویسم.
حمید یادت باشه اون اعتراف نامه ای رو که گفتم دست به نقد دارم
...
فردا یک روز مهم برای من هست. ببینم چه کسانی از دوستان یادشون مونده.
****************************************************
خوب امروز ۵/٨/٨٨ هست و معلومه بچه ها خیلی سرشون شلوغه که یادشون رفت تولد منه.
اینهمه سال تولدمونو کسی بهمون تبریک نگفت امسالم روش
امیدوارم بچه ها هر جا که هستن چه بیاد ما باشند چه نباشند
موفق و سربلند باشند
...با سلام
قول داده بودم در مورد جیم زدنم بنویسم.
خلاصه قصه از این قرار هست که من چون ماه آخر از خدمت سربازی رو سپری می کنم دیگه موقع پایان دوره رفتنم بود. قابل توجه اون عده از دوستان که خدمت نرفتن بگم که شما در طول سربازی مدت مشخصی می تونید مرخصی برید. حالا 1 ماه مونده به آخر خدمت معمولا هر چی مرخصی طلبکاری که تا اون موقع نرفتی رو بهت می دن تا بری و معمولا هم فرماندهان چون دیگه آخر خدمتی چند روزی هم بهش اضافه می کنن.
اما چی شد که با این توصیفات مجبور شدم قانون غیر قابل تغییر و انعطاف ناپذیر ارتش رو دور بزنم.
من 16 شهریور 1388 از مرخصی برگشتم و دوباره می خواستم یه 24 روزی از تاریخ 2 مهرماه 1388 مرخصی بگیرم تا وقتی آخر ماه برمی گردم شروع کنم به تسویه حساب.
اما اون روز بخاطر برخوردی که بین فرمانده گردان و یکی از فرمانده گروهان ها بوجود آمده بود( منم از همه جا بی خبر!) ضد حالش رو من خوردم.
علی رغم اینکه گفتم من 16 روز، فقط استحقاق دارم که نرفتم!!؟ (حالا تشویقی هاش به درک!!) به خرج سرهنگ نرفت. اوضاع هم زیاد بر وفق مراد نبود که غربتی بازی در بیارم چون ممکن بود سر از بازداشتگاه دربیارم الی...............
خلاصه امر اینکه چون من از گردان مامور به ستاد مرکز بودم و برای مرخصی بلامانع اونها رو برای 24 روز گرفته بودم بدون اطلاع به شعبه خدمتیم توی ستاد مرکز اقدام به اجرای فرمان:
جیم- فنگ
نمودم.
الانم که دارم این مطلب رو می نویسم 3 روز هست که در وادی جیم –فنگ بسر می برم. اما وای به اون روزی که لو برم. آخر خدمتیه توی گردان آبرو برام نمی مونه چون یکراست باید برم بازداشتگاه و موهام رو هم از ته بزنم.( فکر تو گاز بگیراِاِاِاِ)
بزار از این خدمت به سلامت برگردم و کارتم رو بگیرم بعد خاطرات با مزه ای دارم که براتون بگم.
خوب دیگه فعلا بر این وبلاگ قانون ارتش حاکم است و طبق اون یواش یواش باید نظافت رو انجام داد و آماده خاموشی شد. من می رم که یه موقع افسر سر به پستم نخوره.
آسوده بخوابید که ما هم خوابیدیم. دلت خوش فکر کردی من این آخر خدمتیه بیدار می مونم نگهبانی بدم.
...
با سلام خدمت همه دوستان گلم
بلاخره رفتیم توی ماه آخر خدمت. الانم بدون مرخصی جیم زدم اومدم که سر فرصت براتون جریانش رو میگم و چند تا هم عکس براتون میزارم بالا. این پست در واقع مربوط به شهریور و مهر ماه ١٣٨٧ است که من دوره کد رو توی شیراز می گذروندم.
------------
وقتی توی تهران برگه امریه رو دادن دستم زده بود 10/6/1387 به مرکز .... شیراز باید برم. تاریخ موعود رسید و رفتم. توی اتوبوس خوشبختانه یکی ازدوستان تهرانم رو هم دیدم. صبح ساعت 5 به شیراز رسیدیم. به ترمینالی که بعد فهمیدم اسمش (شهید) کاراندیش است. به مرکز مزبور رفتیم بعد از کلی دردسر و با هزارتا دعا و صلوات که مبادا MP4 دوستم لو بره رفتیم توی مرکز.......
مدت 2 ماه و 7 روز اقامت من و 314 دوست دیگه توی اون مرکز طول کشید. این مدت سرشار از لحظات خوش و زود گذر و لحظات غمگین و طولانی بود. موندن 2 ساعت تمام زیر بارون و......
خلاصه بلاخره جمله معروف " اینکه برای شما خاطره است برای ما تجربه است" در مورد ما هم صدق کرد و خاطره ها به تجربه تبدیل شد.
روز رتبه بندی با معدل خوبی از کنکور .... گذشتم.
توی این مدت از مردم شیراز هیچ بدی ندیدم . همه خوب و خونگرم بودن.
هر وقت به این فکر می کنم که وقتی دوباره دست قضا منو به شیراز برد توی هر گوشه و کنار این شهر خاطره دارم دلم می گیره. یاد بچه هایی که هر کدوم دنیایی بودن ازتجربه های مختلف.
توی این مدت چند ویژگی خاص از شیراز رو هم به نوبه خودم کشف کردم:
1- توی شیراز سرعت گیر توی خیابونها وجود نداره ( فقط یکی دیدم) و رانندگان به خط کشی عابر پیاده و سرعت مجاز توجهی ندارن. روز اول LEADER گفت وقتی میرید بیرون حواستون باشه اینجا زیاد تصادفی داشتیم. چند باری هم نزدیک بود ... اما به خیر گذشت.
2- گربه های زیبایی، شیراز داره. خیلی پشمالو و تپل. تا حالا شهری رو توی ایران ندیدم که گربه هایی به این زیبایی داشته باشه.
3- 110 این شهر هم کاملا از خودِ. اصلا کاری به هیچ چیز نداره.البته این کاملا مطابق با قانونه. مامورین تا وقتی که عمل خلافی رو مشاهده نکنند یا کسی از اونها درخواست کمک نکنه حق مداخله در کار هیچ کسی رو ندارن.
4- توی شیراز راحت می تونی فیلمهای مورد علاقه خودت رو بخری و گوشه و کنار هر خیابون افراد دستفروشی هستند که جدیدترین فیلمهای روز دنیا وایران رو با قیمت واقعا مناسبی می فروشن. البته حتی توی بازار شاهچراغ هم این افراد هستند که اکثرا همه نوع فیلم حتی از نوع به قول چفیه بندها مستهجن هم توشون هست. توی بازار شاهچراغ کار پسندیده ای نیست و خیلی ستمه.
5- ناوگان حمل ونقل عمومی شهر خیلی خوب کار می کنه و همه جای شهر و می تونی به راحتی گز کنی.
6- توی هیچ بستنی و فالوده فروشی من صندلی برای نشستن ندیدم که یکم عجیب بود!!
7- نسبت به شهرهای توریستی دیگه تعداد توریستهای بیشتری من دیدم اما همه از این ناراحت بودن که چرا مردم ایران غمگین و بداخلاق هستند. وقتی من و دوستام باهاشون صحبت می کردیم خیلی تعجب می کردن و خیلی خیلی خوشحال می شدن. سعی کردم تا حدودی علت این امر رو توضیح بدم. بعد از اون هم هر توریستی رو دیدم به اون لبخند زدم و با واکنش سریع و خوشحالی از طرف اون مواجه شدم.
8- نکته دیگه که خیلی به چشم می اومد مرمت نکردن ابنیه تاریخی بود. خیلی از ابنیه ها هنوز مرمت نشده بود و اصلا بطور کلی توجه به آثار تاریخی در شیراز نسبت به شهرهای مشابه خیلی کمتر بود.
9- اسم های با مزه ای که در شیراز دیده می شد: بابا بستنی، بابا ابر، آق بانو، ساندویچ نیم متری و....
10 - تاکسی های این شهر تقریبا شبیه ، 110 خودمونه یعنی سبز و سفید که تا نبینی و عادت نکنی اشتباه می گیری!!!
...
این مطلب رو توی پیش نویس هام پیدا کردم یادم نیست از کجا برداشتم تا منبع رو بنویسم اما مال ٢ سال قبله.
پروندهی شمارهی 342
روی داستانش کار میکرد، برایش چای بردم. گفت با این یقهی باز چرا خم میشوم روی دستنوشتههای او ! حوصلهی این حرفها را نداشتم، رفتم بالکن هوایی بخورم. داد زد بیایم تو، انگار همان هنگام مرد داستانش هم به بهانهی آب دادن گلها آمدهبود بالکن روبرویی. سوگند میخورم نمیخواستم اتفاق بدی بیافتد، موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرفها گرم کردم.اما او ستمگرانه با چند جملهی کوتاه و به کمک یک قید سادهی ناگهان مرد داستان را به دردناکترین وضع ممکن در تصادفی کشت. وحشتناک بود، روی کاغذها بالا آوردم. بعد مستخدم خانه در دادگاه اعتراف کرد مرا با مردک بخت برگشته دیده است.
آقای دکتر! او نویسندهی بینظیریست، همین روزها عکسها و نامهها را پیدا خواهد کرد، فکر نمیکنید بهتر است وکیل بگیرم؟
با سلام خدمت همه دوستای گلم
زیاد به تاریخ پست هام نگاه نکنید آخه از یه سرباز چه توقعی دارید.
راستشو بخوایید بقول بچه ها صفر ما هم ترکید و الان دیگه 12 ماه خدمت شدیم. یادش بخیر روز اول چه عذابی کشیدم. اما واقعا مثل یه چشم بهم زدن تموم شد. یه دنیا خاطره دیگه برام موند و کلی دوست جدید و خوب. هنوز با خیلی ها در ارتباطم از دکتر مهیار گرفته تا بعضی های دیگه. البته از خوش شانسی منم بود که آموزشی تهران بودم بعد کد پیاده خوردم رفتم شیراز و الانم توی یکی از شهرهای دیگه دارم انجام وظیفه می کنم(همه پادگانها هتل بود اگرچه تو آخریه یکم بیشتر گیرم). الان داشتم دفتر خاطراتمو می خوندم ،روز اول رو که خوندم کلی خندیدم. چقدر ما از این افسرای آموزشمون پا می خوردیم. اما الان بقیه از ما می خورن.( گهی زین به پشت و گهی پشت به زین)
یادمه توی دستشویی های یگان که می رفتیم نوشته بود " غصه نخور هفته اول سخته. به هتل 01 خوش آمدی". یاد مرخصی های بعدازظهر و روز جمعه بخیر. با بچه ها میزدیم بیرون اونم با کله کچل. یادمه خودم قبل خدمت سربازارو که می دیدم میگفتم با چه انگیزه ای با این قیافه یارو اومده بیرون اما الان میفهمم که اتفاقا سربازه که قدر آزادی و لذت از داخل اجتماع بودن رو درک می کنه.
یاد رفتن به پارک جمشیدیه،ساعی،ملت،موزه ها و از همه باحالتر اتوبوس واحدهایی که چون می دونستن سربازیم بلیط نمی گرفتن بخیر.
یاد ضد حالهایی که وقتی قرار بود دسته جمعی بریم بیرون بخاطر توی لوحه نگهبانی بودن می خوردیم بخیر.
یاد متلکهایی که بهمون گفتنو و گاهی اعصابمونو خرد کردن و گاهی خندوندنمون بخیر.
یاد بیرون رفتن با دکتر مهیار و میوه خریدن و تو پارک پیروزی خوردن بخیر.
یاد تنبیهایی که بخاطر خندیدن و مسخره بازی درآوردن،می شدیم بخیر.
یاد زنگ خونه هارو شب موقع برگشتن به پادگان زدن و در رفتن بخیر.
یاد ترس و لرزی که موقع وارد کردن گوشی به پادگان داشتیم بخیر.
یاد قلیونها و تیسه زدنهای خیابون پیروزی و چهارراه کوکا بخیر.
یاد پیتزا پیکو و دکه سرباز بخیر.
یاد روز آخری که امریه هارو
دادن دستمون بخیر.
گریه بچه ها
و عکس
گرفتنا.
دوستای خوب هم دانشگاهیم یا همکلاسیم(دختر و پسر) می دونم خیلیاتون اینجا سر میزنید. اگر دوست دارید ایمیل یا آدرس وبتون رو بزارید. اینطوری بهتر از حال هم دیگه باخبر میشیم. اگر هم دنبال کسی میگردید (بیشتر آقایون)بگید شاید خبری ازش داشته باشم.
...